بهروز بدخشان

به روایت مهر خانسالار
بهروز بدخشان، بهار ۱۳۴۳ آمد و پیشاز آنکه دستنوشتههایش را به چاپ بسپارد، در بهار ۱۴۰۰ رفت. برخلاف پیچیدگیهای ذهن خلاق او، داستان دستنوشتههایش بسیار ساده و آشناست: بخشهای زیادی از آنها گم شد و آنچه باقی ماند یکجا جمع شد تا به همت دوستانش چاپ شود. یکسال پساز رفتن بهروز، در سال ۱۴۰۱ سه فصل از رمان نیمهتمام «صحراروغن» به همراه نمایشنامه کامل «بیستون» چاپ شد و اکنون که رمان «بدری» او بهدست چاپ سپرده شده است، فقط فیلمنامهی کامل «جایی برای خواب» و مجموعهای از طرحهای نمایشنامه و فیلمنامهی او مانده که بهزودی آماده خواهد شد.
حالا که بخشی از کارهایش آماده چاپ است تا بهروز بدخشان بهتصویر کشیده شود میبینم بهروز فقط همینها نیست. بهروز نقدهای دقیق، تند و بیرودرواسیاش هم بود، همهی داستانهایی که از حفظ میخواند، همهی جملههایی که در نشستهای دورهمی داستانی مینوشت که با هم بپرورانیم تا گاهی به داستانهای خوبی برسد و برسیم. بهروز هماناندازه که طنزهای گزنده و نیشدارش بود، مرام جوانمردانه و آسمانجلیاش هم بود. تضادهایش منحصربهفرد بود و همین تضادها شخصیتی نزدیک و درعین حال دورازدسترس از او ساخته بود. شلوغی و خندههای از ته دلْ درکنار لحظههای سکوت و نوشتن در ذهن، عشق به درجمع بودنْ و تنهاییِ بیحدومرزی که آن را با هیچکس شریک نمیشد، نگرانیها و وسواسهای فکریاش و چیزهای دیگر. بهروز همهی این تضادها بود. وجودی پر از شورِ زندگی با میل عمیقی به مرگ. چیزی که بیدادِ زندگیاش شد. مرگی که میتوانست آزادش کند تا بپرد.
