|

فرار از مجتمع دخترانه

فرار از مجتمع دخترانه

رمانی از

محبوبه موسوی


بی‌آبی، فرونشست زمین، ترس و تعقیب و گریز دست به دست هم داده است تا شهری را بهم بریزد که دخترانش در ناکجاآبادی در حاشیه‌ی شهر بزرگ، در محاصره‌ی خشکسالی و زباله، ساکن مجتمعی زندان‌مانند، ترس را به اعماق جان می‌کشند و از اندیشه‌ی فرار برای خود رؤیا می‌سازند، بی‌خبر از اینکه مدت‌هاست در شهر بزرگ بسیارانی،  یا از تجسس مأموران و یا از بیم دستگیر شدن، در حال گریزند . در آخرالزمان چنین سرزمینی معجزه از درون خانه رخ می‌دهد، ساختمان خانه‌ای قدیمی که حالا تبدیل به مجتمع- زندان دختران بدسرپرست شده است.

برای تهیه نسخه کاغذی کتاب بر روی این لینک کلیک کنید 

برای تهیه نسخه کیندل به این لینک مراجعه کنید

بریده از رمان

پیرزن، با عصای بلند چوبینش، پیشاپیش همه بود و در آهستگی‌ قدم‌هایش هم انگار تند راه می‌رفت. آیدا از حیاط رفت بیرون و در را به روی ممدعلی بست و تکیه داد به در تا برسند. دوباره باز کرد و رفت داخل و از لای در به آن‌ها که مورچه‌وار و با طمأنینه پیش می‌آمدند، خیره شد. نزدیک‌تر که رسیدند گفت: «من چیزی ندارم این‌جا.» زن‌ها، زن‌های خمیده که او آن‌ها را کوتوله دیده بود همچنان در سکوت و با سرهایی بالا گرفته پیش می‌آمدند. پیرزن-کر از نهیبِ آیدا- با لهجه‌ی غریبش چیزی به دیگران گفت که با شنیدنش بر چهره‌شان «دمای لبخندی» نقش بست. آیدا، حالا ترسیده، خودش را به لتِ نیم‌باز در چسباند. بعد پشت کرد تا از جمعیت سایه بگریزد. از ترس خود ترسید. « این‌ها کسانی بودند که او را در وقت بیهوشی و تشنج غش نجات داده بودند! او از پروانه نترسیده بود پس چرا از  این‌ها می‌ترسید؟» ترس عقل نداشت و راه به این حرف‌ها نمی‌داد، کار خود می‌کرد. ترس در را چهارتاق باز کرد. ترس دست شد و فوراً در را بست.  حالا سایه‌ها صدا داشتند و پشت در همهمه بود. صدای پیرزن پیشقراول بود که گفت «در را بازکن دختر. ما گرسنه‌ایم. کاریت نداریم.» ممدعلی، گربه‌ی کور به بغل، خودش را انداخت پشت آیدا. هلش داد کنار. گوژ پشتش را به او کرد و در را باز کرد. ذهن آیدا در گیر و دار ترس و شرم، کشیده شد به گربه که خودش را از دیوار حیاط نوری بالا کشیده و بیرون آمده. ترس فلج شد و کنار کشید تا زن‌ها یکی‌یکی داخل شدند. در را پشت سرشان نبستند.

Other Books & Events