|

تونـــل

رمانی از سعید کارآفرین

 یک بازیگرِ نقشِ روح در تونلِ وحشت، برای فرار از دست قانون، از کالبدش جدا می‌شود؛ نه با معجزه، بلکه با امضای قراردادی عجیب.
هم‌زمان، در بی‌زمانیِ شهر، داستان دیگری جریان دارد: دختری که خواب‌هایش به بیداری نشت می‌کنند، سایه‌هایی که از صاحبانشان جدا می‌شوند، و آدم‌هایی که میان مرگ و میلِ به زندگی سرگردان‌اند.
تونل رمانی است تاریک، پرتعلیق و آمیخته با طنزی تلخ؛ دربارهء انسان‌هایی که می‌خواهند گذشته را پشت سر بگذارند، اما گذشته، مثل موجودی زنده، از راه‌های پنهان بازمی‌گردد.
رمانی طنزآمیز و جادویی دربارهء حافظه، عشق، گناه و حقیقتی که اگر آشکار شود، شاید تونل، آخرین پناهگاهِ آدمی برای آرمیدن باشد.

 

بریده از کتاب

تا اینکه یک شب که از قضا باران سختی هم می‌آمد، ناگهان برق رفت و قطار درست وسط تونل از حرکت ایستاد. مأموران پارک بلافاصله با بی‌سیم و چراغ‌قوه از راه رسیدند و مسافران را از سر دیگر تونل به بیرون هدایت کردند. همه خارج شدند جز یک‌نفر: مرد میانسالی که آن‌شب دور آخرین بلیتش را می‌زد. و تمام.

 از آن پس نه از مسافر عجیب خبری شد و نه کسی سراغش را گرفت. اصلاً انگار وجود خارجی نداشت و مثل آدم‌های نمایش که از یک طرف صحنه وارد و از در دیگر خارج می‌شوند، برای همیشه از نمایش عاشقانه‌اش خارج شد و از خودش بجز یک چمدان قرمز خالی که روی ریل‌های قطار مانده بود، چیز دیگری بجای نگذاشت. داخل چمدان، روی یک تکه کاغذ، تنها یادداشت کوچکی پیدا شد که رویش نوشته بود: «این یک چمدان خالی‌ست.»  یک هفته بعد، هدایت با پا درمیانی فرانکشتاین و دیگر اعضای انجمن، رسماً به خواستگاری گلین رفت و این دو در سکوت تونل، به عقد هم درآمدند. داخل تونل را چراغانی کردند. سفرهء عقد را داخل همان غرفهء عروس مرده چیدند. کنار ریل قطار، صندلی‌های پلاستیکی، مثل مسافرانی که از قطار جامانده‌اند، به ردیف چیده شده بود. دود اسپند، آهسته و مچاله، مثل مار افعی روی ریل‌های قطار راه می‌رفت. برای نخستین بار صدای موسیقی مجلسی از بلندگوهای تونل شنیده شد

Other Books & Events